<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[محفل]]></title>
		<link>http://www.booksociety.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[و آنگاه که &nbsp;هدیه تولدم سمفونی مردگان شد]]></title>
					<link>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/06/09/post-255/</link>
					<description><![CDATA[<p>&quot;زمانی رسیده است که ما اهل قلم تعیین کننده نیز خواهیم بود. عصر انفورماتیک است و ما روزنامه‌نگاران به احترام واژه، به احترام آزادی، و به احترام انسان، در جمهوری قلم دولت تعیین می‌کنی&quot;</p><p>این جملات نویسنده داستان سمفونی مردگان است.مردی که چون بسیار هنرمند دیگر از این کشور گریخت.اما سمفنی مردگان داستان مردمان همین خاک است. داستان تیره روزی فرهیختگان و متفکران است. داستان خانواده های ایرانی ست. داستان اورهان ، آیدین و آیدا . داستان مادری که سوخت. داستان پدری که نتوانست آنچه می خواست باشد.</p><p>داستان سبک نوشتاری جذابی دارد. بصورت روایت های چند راوی از یک زندگی خانواده ای که از هم پاشیده است. داستان روایت آدم های مرده است از زندگی ای که رنگ باخته است.</p><p>به نظر من نویسنده در استفاده از شیوه راوی های متغیر به خوبی استفاده برده است. فضا سازی داستان بسیار خوب انجام شده . گرچه در شخصیت پردازی چندان عمیق نشده است ، اما این موضوع از ارزش های کتاب کم نمی کند. </p><p>داستان بخوبی خانواده ایرانی را تصویر می کند . بزرگنمایی ضعف های خانواده های مرد سالار</p><p>و ارائه یک تصویر کاملا سیاه از موقعیت روشنفکران در جامعه ایرانی از دیگر نکات این داستان است. ایاز پاسبان که نماد مخالفت حکومت با روشنفکران و هنر مندان است و پدر نمادی از طبقه متوسط مذهبی است که توسط حکومت استحماق می شود . مادر نماد وجدان آگاه جامعه است کاری جز حسرت خوردن از دستش بر نمی آید. آیدین نماد طبقه روشنفکر است که هم جامعه مخصوصا طبقه متوسط مذهبی او را از خود می راند و هم حکومت آزارش می دهد.اورهان نمایانگر افراد نان به نرخ روز خور است که جز منافع خود چیز دیگری را نمی بینند. و آیدا شاید جامعه زنان باشد که در این نظام مردسالار می سوزد. و می توان یوسف را هم نمادی از افراد بی تفاوت به حوادث روزگار خود دانست.</p><br /><p>من به شخصه اعتقاد دارم عباس معروفی کمی در نوشتن این داستان به دور از انصاف بوده است و داستانش خیلی سیاه است! اما در هر صورت داستان قابل احترامی را برای مخاطبانش ارائه کرده است.</p><p>-------------------------------------------------------------------------------------------------------</p><ul><li>درباره <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/Ø¹Ø¨Ø§Ø³_ÙØ¹Ø±ÙÙÛ" target="_blank">عباس معروفی</a></li><li><a href="http://maroufi.malakut.org/" target="_blank">وبلاگ عباس معروفی</a></li><li><a href="http://www.khabgard.com/?id=-232231770">مصاحبه شرق با عباس معروفی</a></li></ul><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 12:03:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.booksociety.blogsky.com/Comments.bs?PostID=255</comments>
          <guid>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/06/09/post-255/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پیشواز کن شاعر با غزل که یار آمد ...]]></title>
					<link>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/06/06/post-259/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"></p><p align="justify"><font size="3">شعر یعنی چه ؟! …غزل چیست ؟!…نظم یعنی چه ؟! …و مانند این .<br />برای توضیح این موضوع به گمان من باید به تعریفی مناسب از شعر و نثر برسیم . از آنجا که شعر را هیچ شاعر و منتقدی به شکل اکمل تعریف نکرده است ، کار شاید مشکل باشد . نزار قبانی گفته است : کسی که می سوزد از ماهیت آتش آگاه نیست !… و در جایی دیگر نیز گفته است که سخن گفتن درباره ماهیت شعر پس از گذشتن مرحله الهام مثل سخن گفتن از خاکستر است در زمان فقدان آتش ! (نقل به مضمون ) .به عبارت دیگر تعریف کردن خاکستر ، ارتباط چندانی با مقوله آتش ندارد و لذا ارائه تعریفی مناسب برای شعر ناممکن است !<br />از سوی دیگر شاعری چون نرودا ، در یکی از شعرهایش به نام شاعری ، آنگاه که به نخستین تجربه شاعرانه اش اشاره می کند برای توصیف شعر به شعر پناه می برد !! در حقیقت او تلاش دارد که به قول قبانی در حال سوختن از آتش بگوید !درست همان کاری که اتوود نیز کرده است و لحظه سرایش را با یک روایت شاعرانه در یکی از مصاحبه هایش توصیف کرده است !</font></p><p align="justify"><font size="3">بهترین تعریفی که از شعر و تفاوت آن با نثر شنیده ام مربوط به والری ست آنجا که می گوید :<strong> <font size="2">شعر به رقصیدن می ماند و نثر به راه رفتن ! ما راه می رویم تا به جایی برسیم حال آنکه رقصیدن حرکتی ست برخاسته از شور درونی و نه برای رسیدن به جایی مشخص ! </font></strong><br />با این تعریف مشخص می شود که چرا آثاری از قبیل داستانهای عرفان آموز مولانا یا داستانهای حماسی شاهنامه و یا داستانهای حکمت آموز بوستان در زمره شعر نیستند . در حقیقت در این آثار شاعر با به نظم در اوردن یک داستان که آغاز و پایان از پیش طراحی شده ای دارد ، به سمت یک موقعیت از پیش تعیین شده می رود حال آنکه به گفته نزار قبانی : <font size="2"><strong>شعر انتظار چیزیست که انتظار نمی رود ! </strong></font>البته عکس این قضیه نیز صادق است . نقل می کنند که روزی داستایوسکی در هنگام دیکته یکی از رمانهایش به همسرش ، که تایپیستش هم بوده ، شروع به گریه می کند ! زن از او می پرسد که چرا ؟ و او پاسخ می دهد که امروز یکی از کاراکترهای داستانی ام می میرد و من نمی توانم کاری برای او بکنم ! <br />در حقیقت این نشان می دهد که داستایوسکی خود پا به پای داستان جلو می رود و این موقعیت داستانی ست که خالق داستان است نه نویسنده . به عبارت دیگر نویسنده در یک کشف و شهود درونی ،خود اولین شنونده و خواننده داستان است !</font></p><p align="justify"><font size="3">حال باید بدانیم که تعریف ما از غزل چیست !<br />آیا غزل یک قالب عروضی همراه با تعدادی وزن از پیش مشخص است و چارچوبهای غیرقابل تخطی مصراع و قافیه و … که اگر کمی کلاسیک تر باشیم به استقلال ابیات هم قائلیم ؟!<br />یا نه ! غزل را دریایی می بینیم که اگر چه حدود نسبتا مشخصی دارد اما رفت و آمد موجهاش و طوفانهای گاه و بیگاهش ، هر لحظه مرزی جدید برایش تعریف می کنند ؟!<br />به نظر من تعریف دوم بیشتر مبتنی بر اصول کاشفانه شعر است و غزل نیز به نظر من عصاره شاعرانگی ست !<br />من فکر می کنم که با تفکراتی از این دست - که البته دیگر خیلی هم جدید محسوب نمی شود ! - می شود روایت را در دامان غزل دید چنانکه نمونه های بسیار موفقی را نیز در قسمت قبلی بحث نام بردم . <br />ایرادی که معمولا گرفته می شود این است که غزل به واسطه وزن و قافیه و احیانا ردیفی که دارد و دائما تکرار هم می شود تاب مانورهای&nbsp;فراتری را ندارد . <br />من به این معنی معتقد نیستم ! چرا که اصولا به دیوار بودن وزن و قافیه و ردیف معتقد نیستم ! <br />به نظر من وزن و قافیه و ردیف - یا در یک کلام موسیقی شعر کلاسیک - حکم جریان رودخانه را دارند برای آنکه شناگری را می داند ! <br />جریان رودخانه می تواند همراهی کننده باشد و حتی بر سرعت و کیفیت شناگری هم بیافزاید . از سوی دیگر اگر شما جریان صحیحی را دنبال کرده باشید - همان که الهام شاعرانه نامیده می شود - مسیر آن شما را جز به سوی هدف نخواهد برد ! <br />اما آنکه یا جریان صحیح را برنگزیده - شعرهای کوششی - یا شناگری نمی داند ، تنها وقت و انرژی تلف می کند و آخرش هم به هیچ جایی نمی رسد ! گیرم که شالاپ شولوپی بکند و هزاران نفر را نیز در اطراف خود خیس و گل آلود کند !!<br />البته همه اینها به این معنا نیست که شعر فاقد وزن و قافیه و ردیف و حتی کاملا فاقد موسیقی ، قابلیت شاعرانه ندارد ! <br />مقصود این است که اینها همه ابزارهایی یاریگرند نه مزاحم ! …یار سفرند نه بار سفر !! قبلا به این معنی اشاره کرده ام که استفاده از شیوه هایی که به حذف طنین قافیه و ردیف و وزن تکیه دارند ،به نظر من نوعی عقب نشینی به نفع حریف است !! …یعنی اینکه شما مرعوب منتقدان ( آن هم از نوع غیرکلاسیک سرای خیلی مدرن و فرا پست مدرن البته آن هم با تعاریف وطنی !!! ) شده اید و پا پس کشید اید ! <br />اگر قرار باشد که ما شعری بگوییم که وزن و قافیه و ردیفش اصولا حس نشود ، چه ضرورتی دارد اصلا از این ابزارها استفاده کنیم ؟!… خوب برویم شعر سپید بگوییم !</font></p><p align="justify"></p><p></p><font size="3"><p><font size="2"><strong>در آخر یک غزل ناب</strong> : ( الم تری ... ! )</font></p><p></p><p><font size="2">چقدر دست تو با دست من محبت کرد <br />و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد </font></p><p><font size="2">من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم <br />و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد </font></p><p><font size="2">کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم ! <br />که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد </font></p><p><font size="2">سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است <br />و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :</font></p><p><font size="2">اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟<br />تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد </font></p><p><font size="2">وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !<br />وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد – </font></p><p><font size="2">- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند <br />و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :</font></p><p><font size="2">منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !<br />و نیت غزلی در 4 رکعت کرد ! </font></p><p><font size="2">رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !<br />و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !</font></p><p><font size="2">قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!<br />که آتشم به تمام جهان سرایت کرد – </font></p><p><font size="2">- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که <br />فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد </font></p><p><font size="2">تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !<br />و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد ! </font></p><p><font size="2">سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود <br />سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد <br />... </font></p><p><font size="2">غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !<br />سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد <br />....</font></p><p><font size="2">وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد <br />دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد </font></p><p><font size="2">غزل به روی لبت شادمانه می رقصید <br />و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...</font></p></font><p></p><p align="justify"><br />مقاله (&nbsp;گزیده شده&nbsp;! ) و شعر ( به طور کامل ! )&nbsp;از : سیامک بهرام پرور</p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 15:32:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.booksociety.blogsky.com/Comments.bs?PostID=259</comments>
          <guid>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/06/06/post-259/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خدایان و اخلاق؛ جستاری پیرامون اخلاق دینی]]></title>
					<link>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/06/02/post-251/</link>
					<description><![CDATA[<span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مقاله‌ی پیش‌رو یکی از چند نوشته‌ای است&nbsp;که هیچ‌وقت فرصتِ انتشار آن در محفل دست نداد. اکنون که گویی کمی&nbsp;از رکود سابق&nbsp;به در&nbsp;آمده‌ایم و فرصتِ بیش‌تری برای خواندن داریم،&nbsp;گام‌هایی برای&nbsp;دقیق و تحلیلی نوشتن در محفل می‌توان برداشت. امیدوارم این نوشته بتواند در این&nbsp;وادی کمکی -هرچند ناچیز- به&nbsp;پویاتر شدن‌مان&nbsp;بکند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">برآنیم چندی به مسئله‌ی اخلاق و نسبت آن با دین بپردازیم. سعی خواهد شد ابتدا ضرورت و اهمیت بحث درباره‌ی اخلاق کمی روشن شود. سپس همراه با ارائه‌ی محدوده‌های مختلف اخلاق، روی‌کردِ مورد نظرمان از اخلاق را مشخص کنیم. سپس با توجه به اهمیتِ دین در فرهنگ‌های بشری و جای‌گاه خداوند در اندیشه‌ی انسان، به موشکافیِ رابطه‌ی دین و اخلاق می‌پردازیم؛ سوالاتی نظیر «اصول اخلاقی متکی به دین چیست؟» و «منشاء صدور این اصول؟» یا «چگونگی اعتباربخشی به این دسته اصول اخلاقی؟» اهمّ پرسش‌هایی‌ست که همّت به پاسخ آن گمارده‌ایم. در نهایت، مسئله‌ی تنوّع در نظام‌های اخلاقی دینی را مطرح کرده و عوامل آن را بررسی می‌کنیم.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اما باید توجه داشت داعیه‌ی این مقاله به هیچ وجه حل مسائل بنیادین و پاسخ سوالات دیرین در زمینه‌ی فلسفه‌ی اخلاق نیست. بلکه تنها بنا دارد به معرّفیِ مبحثی به نام اخلاق دینی و چالش‌های پیرامون آن بپردازد. از همین رو واژه‌ی <em>جستار</em> را برای عنوان آن مناسب‌تر یافتم.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مقدمه؛ درآمدی بر ضرورت بحث از اخلاق دینی</span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">امروزه دیگر سخن از فراگیر شدن بحران‌های اخلاقی میان جوامع مختلف بدل به امری رایج نزد روشنفکران و علما شده است. این مباحث فارغ از جناح‌های فکری مختلف مطرح می‌شود و موضوعی‌ست که همه‌ی فرزانگانِ واقع‌بین و دل‌سوز جهان درباره‌ی آن اظهار نگرانی کرده‌اند. و هر یک از این اندیشمندان نیز به فراخورِ زاویه‌ی نگاه خود و میزان اهمیتی که برای این موضوع قائل‌اند، نسبت به حل آن اقدام کرده‌اند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">جامعه‌ی ایران میان سایر جوامع وضع خاصی دارد؛ چارچوب‌های به نسبت محکم دینی در متن جامعه و علاوه بر آن شکل دینی حکومت، این شائبه را در ذهن می‌پروراند که ایران به لحاظ اخلاقی در اوضاع بهتری به سر می‌برد. ولی حداقل از مشاهدات چنین برمی‌آید که متأسفانه این شائبه چندان بویی از واقعیت نبرده است. طبق آماری که چند سال پیش به شکلی غیرمنتظره انتشار یافت – و شگفتی همگان را در پی داشت! – یکی از قطب‌های مذهبی عالَم تشیع و دینی‌ترین شهر ایران رتبه‌ی اول روابط نامشروع جنسی را از آن خود کرد. این آمار باعث می‌شود کمی به خود آییم و بیش‌تر در باب نسبت میان اخلاق و دین تأمل کنیم. آیا دین و شریعت عامل تحدید و تهدید اخلاق است یا می‌تواند سبب گسترش آن شود؟ آیا می‌توان دین را مورد ارزیابی اخلاق انسانی قرار داد، یا این اخلاق است که باید با عیارهای دینیِ ماورای این جهان محک بخورد؟ معنای این که بسیاری گفته‌اند اخلاق مبحثی‌ست فرادینی چیست؟ این‌ها و مانند این سوالات، پرسش‌هایی‌ست که در مواجهه با وضعیتی مطرح می‌شود که هم دین حضور دارد، هم نیاز به اخلاق احساس می‌شود.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">به زعم من، ایران کنونی با چنین وضعیتِ استثنایی و حادّی که یافته است، نمی‌توان به سادگی از کنار آن گذشت و یکی از راه‌های پرداخت به این موضوع این است که باید به هر ترتیب نسبت میان دین و اخلاق مشخص شود. برای روشن‌تر شدن موضوع باید مشخص شود مرادمان از «اخلاق» چیست و می‌خواهیم با کدام رویکرد&nbsp;به اخلاق بپردازیم.</span></p></span></span><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اخلاق «توصیفی» و «تجویزی»؛ دو رویکرد از علم اخلاق</span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">وقتی از اخلاق صحبت می‌کنیم، اغلب، ناخودآگاه، مرز بین باید‌ها و است‌ها را رعایت نمی‌کنیم. برای مثال وقتی می‌گوییم «فلانی خوش‌اخلاق است» یا «ایرانی‌ها راست‌گو هستند» در واقع داریم به این می‌پردازیم که انسان یا جامعه‌ی انسانی بالفعل چه اخلاقی دارد و در مواجهه با موقعیت‌های مختلف چه رفتاری بروز می‌دهد. علمای اخلاق این رویکرد را «اخلاق توصیفی» نامیده‌اند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&quot;فیلسوفان به هیچ‌وجه منکر «اخلاق توصیفی» نیستند. آن‌ها می‌دانند که اگر ما از اعتقادات و نحوه‌ی زندگی بالفعل مردم بی‌اطلاع باشیم، نمی‌توانیم مثلا قاعده‌ی عام مناسبی وضع کنیم. اما این قبیل موضوعات اساسا به قلمروی علومی چون مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی و علم سیاست متعلق‌اند.&quot;</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">به بیان دیگر اغلب فیلسوفان معتقدند &quot;[اخلاق از چنان جایگاهی برخوردار است] که جامعه‌شناسی و روان‌شناسیِ رفتار ، هیچ‌گاه نتوانسته‌اند جای علم اخلاق را پر کنند، چراکه همواره از حسن و قبح بقیتی می‌ماند که ویژه‌ی اخلاق است و دست هیچ تحویل و تحلیلی بدان نمی‌رسد.&quot; فیلسوفان کماکان مانند ایشان به رویکردی از اخلاق علاقه نشان می‌دهند که آن را با عنوان «اخلاق تجویزی» از سایر رویکردها متمایز می‌کنند. یعنی آن‌ها به این قبیل پرسش‌ها علاقه‌مندند که «مردم چگونه باید رفتار کنند؟»، یا «آیا پاره‌ای افعال واجد حسن و قبح ذاتی هستند یا نه؟»، و امثال این‌ها.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">به نظر می‌رسد برای بررسی نقش دین در اخلاق این رویکرد بهتر و راه‌گشاتر است. چرا که دین هم در پاره‌ای از حوزه‌های مورد بحثش درباره‌ی رفتار و شیوه‌ی زندگی، بر بایدها تأکید بیش‌تری دارد تا بر است‌ها. تمایز میان گزاره‌های ناظر به ارزش با گزاره‌های ناظر به واقع متون دینی و علی‌الخصوص قرآن، که توسط برخی از صاحب‌نظران مطرح شد، نیز مؤید این مطلب است. (برای مطالعه بیش‌تر ن.ک. نقد و نظر – شماره دوم – گفت و گو با مصطفی ملکیان، با عنوان «دفاع عقلانی از دین»، مندرج در سایت الکترونیکی ملکیان)</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">منشاء حقیقت اخلاقیِ دینی</span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">تقریبا همه‌ی ما به یک سری اصولی اخلاقی معتقدیم که می‌توان ادعا کرد مشترکات بسیاری با اصول اخلاقی سایرین دارد. یعنی ما در واقع از دیگران هم انتظار داریم به اصول اخلاقی‌ای که ما به آن معتقدیم گردن نهند، و عجیب این‌که اغلب هم چنین می‌شود. اما این اصولی که به نظر ما صحیح است از کجا نشأت می‌گیرند؟</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اکثریت قابل توجهی از دین‌داران مدعی‌اند اصول اخلاقی مورد قبول ایشان، به نحوی از خداوند نشأت می‌گیرد، نه صرفا از اندیشه‌ی انسان یا حتی منبعی مستقل از این دو. این عده نیز به چند گروه تقسیم می‌شوند؛ گروهی این اصول اخلاقی را با قوانین منطق مقایسه می‌کنند و مدعی‌اند خداوند به واسطه‌ی خلقش این اصول را در مخلوقات خود جاری کرده‌است، اما این اصول برگرفته از حقایقی ازلی و قطعی‌اند؛ حقایقی که از خداوند مستقل هم نیستند. برای مثال این قانون منطقی که «چیزی در زمان واحد و مکان واحد نمی‌تواند هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد.» را در نظر بگیرید: این افراد معتقدند خداوند با ایجاد یک چیز و بوجود آوردن یک موجود این قانون را نیز در ماهیت او جاری می‌کند. رویکرد ما در ادامه اغلب بر همین مبنا استوار است.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">معدودی از دین‌داران نیز معتقدند که این حقایق اخلاقی به وسیله‌ی خداوند خلق شده‌اند یا به حکم خداوند موجودیت یافته‌اند و به این شیوه است که استقلال این حقایق از خداوند را منتفی می‌کنند. این افراد چندان نمی‌پسندیدند که امری فعل الوهی را محدود کند، لذا آن‌ها منحصرا و به معنای حداکثری بر این عقیده‌اند که منشأ این اصول اخلاقی احکام، فرامین یا اراده‌ی خداوند است. کسانی که چنین اعتقادی دارند را، غالبا نظریه پردازان قائل به حکم الهی می‌خوانند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">انتقاد مشهوری که به این دسته می‌توان وارد کرد این است که آیا هر حکمی که خداوند می‌کند ما مجاز به انجامش هستیم؟ حتی اگر آن حکم ناعادلانه و غیر انسانی باشد؟ پاسخ ساده‌ای که ابتدائا در چنته‌ی این نظریه‌پردازان است این را می‌گوید که خداوند به واسطه‌ی ذاتش چنین حکمی نمی‌دهد. آن‌ها می‌گویند اگر دریابیم خداوند واقعا چگونه موجودی‌ست و از تشخص، خیر مطلق بودن، همه‌دان و همه‌توان بودن او آگاهی یابیم دیگر نگران نیستیم که او چه حکمی می‌دهد و اراده‌ی او را بی درنگ اطاعت می‌کنیم.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;<strong>مبنای اعتبار بخشی به حقیقت اخلاقی دینی</strong></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اما چه عاملی باعث می‌شود ما برای اصول اخلاقی نشأت گرفته از خداوند اعتبار قائل شویم. واقعیت این است که عده‌ای از دین‌داران از سر ترس، به احکام خداوند گردن می‌نهند، عده‌ای دیگر از سر عشق یا اعتقاد به این که تنها این احکام است که بهترین نتایج را به بار خواهد آورد، و دیگران اساسا به این دلیل که فرهنگ‌شان این احساس شوق یا وظیفه را در وجودشان نهاده است. اما به زعم یکی از فیلسوفان اخلاق (السدیر مک‌اینتایر) تنها عاملی که می‌تواند به حقایق اخلاقی خداوند اعتبار دهد، اعتقاد به خیرِ محض بودن اوست و در این مورد سایر اعتقادات دین‌داران در سایه‌ی این باور کلامی واقع می‌شوند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این که دین‌داران چرا خداوند را خیر محض تلقی می‌کنند، نیز مسئله‌ی جدیدی پیش رو می‌نهد. علاوه بر آن معنای خیریت و نحوه‌ی رسیدن به صدق این معنا نیز مطرح است؛ ما با چه معیارهایی موجودی را خیر می‌دانیم؟ آیا این معیارها همان اصول اخلاقی نشأت گرفته از خداوند نیست؟ و در نهایت آیا ما برای اثبات خیریت خداوند دچار یک دور فلسفی نشده‌ایم؟! این‌ها و بسیاری چالش‌های دیگر مسائلی است که مجال پرداختن به آن‌ها در این جا نیست. (برای مطالعه بیش‌تر ن.ک. عقل و اعتقاد دینی، مایکل پترسون و ...، فصل 13، ص435، طرح نو)</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;<strong>دست‌یابی به حقیقت اخلاقیِ متکی به دین</strong></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اگر برای ادامه‌ی بحث فرض می‌کنیم که دین‌داران می‌توانند به نحو موجّهی معتقد باشند که خداوند منشاء حقیقت اخلاقی است و این حقیقت اخلاقی را معتبر و موثّق قلمداد کنیم، مسئله‌ی بعدی که مطرح می‌شود این است که دین‌داران چگونه به این بصیرت اخلاقی دست می‌یابند؟</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">غالبا برای دست‌یابی به حقایق، اصول و گزاره‌های اخلاقی دینی سه شیوه‌ی متمایز ذکر می‌شود:</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">1. وحی مکتوب :</span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">دین‌داران اغلب مدّعی‌اند که خداوند به واسطه‌ی وحی مکتوب (نظیر قرآن و کتاب مقدس)، حقایق اخلاقی را ابلاغ کرده‌است. البته درباره‌ی این که خداوند تا چه حد مستقیما پدیدآورنده‌ی این وحی بوده است، اختلاف نظر است.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">- عده‌ای معتقدند خداوند مستقیما و به شکلی حداکثری ابلاغ‌کننده‌ی تک‌تک کلمات است،</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">- عده‌ای دیگر بر این باورند که خداوند ابلاغ‌کننده‌ی مفاهیم اساسی است، (به سان «ده فرمان» موسی -ع- )</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">-&nbsp;و دیگران معتقدند خداوند صرفاً به پیامبران و اولیاء کمک کرده است که صائب‌ترین بصیرت‌های اخلاقی انسان را گرد آورند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">در مجموع قاطبه‌ی دین‌داران، بر این باورند که وحی مکتوب منبعی بسیار مهم و قابل اعتنا برای شناختن اصول اخلاقی‌ای است که خداوند می‌خواهد ما بر اساس آن‌ها زندگی کنیم. اما معضلی که این میان پیش می‌آید این است که در کتب مقدس مشهور (مانند انجیل، تورات و بعضا و به ندرت قرآن) پاره‌ای افعال منتسَب به خداوند طرح می‌شود که با اصول اخلاقیِ مورد توافق انسان‌ها مغایر است. افعالی نظیر این که خداوند طبق باب 21 عهد عتیق هفتادهزار نفر را می‌کشد، صرفا برای این که داوود -ع- را تنبیه کرده باشد.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پاسخی که جدای از بحث تحریف و بحث تاویل‌پذیری این‌گونه متون به منتقدان داده شده است این است که اصول اخلاقی‌ای که بر خداوند مترتّب است با اصول اخلاقی مربوط به انسان‌ها متفاوت است. البته انکار نمی‌کنیم که پایه‌ی اصول انسانی و الوهی بر یک بنیان است ولی عملا قدرت قیاس این دو را از انسان سلب کرده‌ایم.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">2. اندیشه‌ی بشری :</span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شیوه‌ی بعدی مورد پذیرش عده‌ی خاصی از دین‌داران است که ما در اسلام آنان را با عنوان معتزله می‌شناسیم. اینان معتقدند عقل انسان نیز قادر به کشف حقیقت اخلاق الهی است. از این منظر منبع نهایی اخلاق باز هم خداوند می‌شود. چرا که عقل را گوهری‌ می‌دانند که خداوند در همه‌ی انسان‌ها به ودیعه نهاده تا به وسیله‌ی آن تمایز خوب از بد را متوجه شوند. اما اگر عقل با وحی مکتوب به تعارض خورد و این دو قابل جمع نبودند چه باید کرد؟</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اندیش‌مندان در مواجهه با این معضل چند دسته می‌شوند:</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">-&nbsp;عقل‌گرایان حداکثری: اینان عقل را مقدم بر هر حکم دیگری می‌دانند و با پذیرفتن حجیت کامل عقل، نظام اخلاقی مبتنی بر عقل را تدوین می‌کنند. این گروه اعم از دین‌داران و غیر دین‌داران می‌باشد.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">-&nbsp;ایمان‌گرایان: اینان در موارد تعارض عقل و وحی، حکم به حق بودن وحی مکتوب می‌دهند و عقل را یارای پاسخ به همه‌ی پرسش‌ها و فهم همه‌ی مسایل نمی‌دانند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">- اما گروه دیگری نیز هستند که معتقدند وحی مکتوب برای رسیدن به حقایق اخلاقی لازم است، اما کافی نیست. یعنی با ایجاد تمایز میان گوهر وحی و عَرَض آن، وجود تعارضات میان عقل و ظاهر متون مقدس را به بخش عَرَضی وحی نسبت می‌دهند و عقل را ملزم به کشف ذات وحی می‌کنند. (برای مطالعه بیش‌تر نک. عقل و اعتقاد دینی، فصل 3 و 14)</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">3. فطرت</span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">دین‌داران اغلب اعتقاد راسخی به فطرت دارند. مسیحیان معتقدند «انسان بر صورت خداوند است.» (</span><span dir="ltr" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">Image of God</span><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">) این ادعای کلامی را می‌توان با بسیاری آیات قرآن تطبیق داد. (مانند «...فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا...» آیه 30، سوره روم [30]. یا می‌توانید ن.ک. سوره 32:آیه 9، یا سوره 15:آیه 29)</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">با فرض پذیرش این مدعا در واقع پذیرفته‌ایم که اصول اخلاقی خداوند در وجود ما نهفته است و ما با این اصول متولد شده‌ایم. تنها کافی‌ست به کشف و شهود این اصول بپردازیم.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">تنوع در افکار، افعال و اخلاق دین‌داران</span></strong></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">با این که توانستیم به روشنی روش‌های دریافت اصول اخلاقی الهی را دریابیم، اما چرا میان دین‌داران تا این حد تنوع اخلاقی موجود است؟ این تنوع اخلاقی فقط متوجه عمل دین‌داران نیست، بلکه اینان در نظر و عقاید نیز دچار تنوع و تکثّرند. اگر از این موضوع بگذریم که به هرحال جامعه‌ی ادیان شامل بسیاری دین و زاویه‌ی دیدهای متفاوت است، و رویکرد هر دین به منابع کسب اصول اخلاقی یکسان نیست، باز هم این انتقاد درون حوزه‌ی یک دین مشخص (مثل اسلام- تشیع) باقی است. چرا مومنان به یک دین دچار تنوع اخلاقی هستند؟</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">در باب عمل دین‌داران می‌توان گفت «اصول اخلاقی پایه» و «اِعمال آن اصول در مقام عمل» دو چیز متفاوت است؛ اگر بر جامعه‌ای اصولی اخلاقی حاکم است که برای مثال این گونه تعریف شده‌اند: «احترام به بزرگ‌تر خوب است.»، یکی این اصل را به شیوه‌ی «برخاستن جلوی پایش» و دیگری با «رعایت ادب کلامی پیش رویش» به کار می‌بندد. با این همه آن اصل هم‌چنان مراعات شده است.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اما هم‌چنان انتقاد ما پابرجاست. چرا که در میان پیروان یک دین از لحاظ نظری نیز اختلاف زیادی می‌توان دید؛ چرا اصول اخلاقی پایه‌ای یک دین‌دار با اصول اخلاقیِ پایه‌ای هم‌کیش خود هم‌خوانی لازم را ندارد؟ در پاسخ باید به تمایز میان دو مقوله‌ی مهم تاکید کرد؛ این که «اصول اخلاقی پایه‌ای که دو فرد هم‌کیش ناسازگار است» و این که «هرکس رتبه‌بندی متفاوتی برای اصول اخلاقی پایه یکسان دارد» با هم تفاوت دارند.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">با توجه به فرهنگ، ارزش‌ها و معیارهای هر شخص، او می‌تواند رعایت یک اصل اخلاقی را مقدم بر دیگری بداند و در این بین ممکن است این عمل از سوی فرد دیگری که معیارهای یکسانی با او ندارد، غیر اخلاقی تصور شود. بنابراین بسیاری افراد نتیجه می‌گیرند که وجود این قبیل تعارضات در میان ارزش‌ها و فرهنگ‌ها، تا حد زیادی می تواند تنوع میان اصول اخلاقی جامعه‌ی دین‌دار را تبیین می کند. (برای مطالعه بیش‌تر و فهم عمیق‌تر این‌گونه تمایزات ن.ک. مقاله‌ی عالمانه‌ی مصطفی ملکیان با عنوان « تقریر حقیقت و تقلیل مرارت »، مندرج در راهی به رهایی ـ جستارهایی در باب عقلانیت و معنویت ، نشر نگاه معاصر)</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از سوی دیگر آن دسته از دین‌دارانی که مرجع دست‌یابی به حقایق اخلاقی را عقل یا فطرت برگزیده‌اند، در مواجهه با این تنوع اهمیت میزان توانایی انسان‌ها از فهم اصول ساطع شده از فطرت یا عقل را مورد تاکید قرار می‌دهند. یعنی عقل با توجه به شرایطی که در آن زیسته و رشد کرده است می‌تواند به درک اصول اخلاقی خداوند برسد.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">همه‌ی انسان‌ها نیز توانایی یکسانی در کشف و شهود حقایق اخلاقی ندارند و نمی‌توان اینان را صرفا برای این عجزشان موجوداتی بی‌اخلاق و بدوی به حساب آورد. البته هر فطرتی دارای درکی پایه‌ای از خداوند (و به تبعش اصول اخلاقی او) است. اما این درک پایه لزوما به یک میزان گسترش نمی‌یابد. علاوه بر آن همین درک پایه نیز به نحو معقولی در جامعه حاکم و مسلط است. یعنی فطرت به نحو معقولی با جامعه و فرهنگ آن در ارتباط است.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&quot; اگر افراد در جامعه‌ای رشد کرده باشند که برده‌فروشی، رباخواری و فرزندکشی مقبول باشند، آن افراد به شدت مستعدّ آنند که انجام چنان افعالی را مجاز بدانند. هرچند ممکن است آن‌ها به شکل مبهمی احساس کنند که این افعال خطا هستند، اما لزومی ندارد که این «منظر الهی» را همواره نافذترین منظر در جامعه بدانند.&quot; (عقل و اعتقاد دینی، ص 445)</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">مسایل بسیاری پس از این مطلب مطرح می‌شود؛ این که چه معیار، ارزش و فرهنگی نزدیک‌ترین نظام اخلاقی به آن‌چه خداوند در عالم نهاده‌است را به ما ارائه می‌دهد، این موضوع با مختصاتی شبیه به آن در بحث «تکثرگرایی دینی» نیز مطرح می‌شود. تنها به این نکته اکتفا می‌کنم که این طرز تلقی از اخلاق می‌تواند به نحو مؤثری از امر رایج «جزمیت‌گرایی اخلاقی» و بسیاری از نزاع‌ها و بدرفتاری‌هایی را که در پی دارد جلوگیری کند.</span></p><p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این که شخص یا گروهی نظام اخلاقی خود را برترین اخلاق بداند و به موجب در دست داشتن حکومت بخواهد این نظام اخلاقی را (فارغ از درست یا غلط بودنش) با اعمال قدرت در جامعه پیاده کند، یکی از پیامدهای «جزمیت‌گرایی اخلاقی» است. این است که گاهی حکومت را وادار به تاسیس پلیس اخلاق و امثال آن می‌کند که معلوم نیست کمکی به وضع موجود خواهد کرد یا نه!</span></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 17:23:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.booksociety.blogsky.com/Comments.bs?PostID=251</comments>
          <guid>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/06/02/post-251/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روایت های یک راوی: مراقبت]]></title>
					<link>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/30/post-170/</link>
					<description><![CDATA[راوی آدم سر به زیری بود. به همین خاطر هر وقت سرش را بلند می کرد منتظر اتفاق نا منتظره ای بود. یکبار که سرش را بلند کرد روی دیواری که روزانه از کنارش رد می شد علامت عجیبی دید. یک چشم از وسط مثلثی به او زل زده بود. علامت آشنایی بود، عجیب این بود که چرا شهرداری مراقب این مراقبت نبوده. راوی&nbsp;پس از&nbsp;لحظه ای تفکر درباره ی&nbsp;ارتباط چشم با&nbsp;برادر بزرگ، سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد. ]]></description>
					<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 13:18:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.booksociety.blogsky.com/Comments.bs?PostID=170</comments>
          <guid>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/30/post-170/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دولت مهدی (ع)، سیرت مهدی (ع)]]></title>
					<link>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/27/post-254/</link>
					<description><![CDATA[<span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">«مصلحِ آخرالزمان» یکی از معدود مفاهیمی است که در اغلب ادیان آسمانی یا غیر آسمانی از آن سخن به میان آمده است. در اغلب ادیان آسمانی علی‌الخصوص ادیان سامی (اسلام - یهودیت - مسیحیت)، مصلح یا منجیِ آخرالزمان دارای نام، شخصیت، اوصاف و احوال خاص و منحصر به فردی است.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">در دین اسلام این شخصیت با نام « مهدی » شناخته شده است. این نام برگرفته از روایتی نبوی است که در آن رسول خدا اصحاب را به مهدی «بشارت» می‌دهد، که زمین را پر از داد می‌کند. با این که در باب این مفهوم در میان فرق مختلف اسلامی اختلافاتی به چشم می‌خورد، ولی باز هم در این که مهدی وجود دارد، یا دست‌کم، وجود خواهد داشت شکی در میان قاطبه‌ی مسلمانان دیده نمی‌شود. اهل تشیع مهدی را با عنوان « قائم آل محمد (ص) » معرفی می‌کنند و بر این اعتقادند که او از خاندان رسول خداست. بدنه‌ی اصلی امامیه، یعنی شیعیان دوازده امامی (اثنی عشریه)، با شواهد نسبتا متقنی مهدی را <span>&nbsp;</span>از نسل نهم حسین بن علی - علیهما السلام - می‌دانند و معتقدند او هم اکنون زنده است و در غیبت به سر می‌بَرَد. بنابراین آموزه‌ی «مهدویت» در شیعه با مفاهیمی چون «غیبت» و «ظهور» پیوند ویژه‌ای یافته است. شیعیان ظهور منجی را منوط به احراز شرایطی می‌دانند که مهم‌ترین‌ش آمادگی خود شیعیان است. ظهور دولت مهدی و شرح خصوصیات آن از جمله کلیدی‌ترین مباحثی بوده است که میان دانشمندان شیعه بررسی می‌شود.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">در همین راستا دکتر مصطفی دلشاد تهرانی که در کتابی با عنوان «دولت مهدی (ع)، سیرت مهدی (ع)» به مسئله‌ی مهدویت پرداخته است. این کتاب با رویکردی روایی و نقلی در پی بیان اوصاف زمانه‌ای است که در آن صلح، امنیت، ایمان و عدل حاکمیتی ابدی می‌یابد و این همه در پی ظهور و انقلاب مهدی (ع) است که رخ خواهد نمود. نویسنده در بیانی که در مقدمه دارد این گونه چارچوب‌های بحث را روشن می‌کند:</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&quot; دولت مهدی (ع)، سیرت مهدی (ع) عنوانی است برای آشنایی با جلوه‌هایی از دولت کریمه و سیرت جلیله‌ی امام زمان (عج). بحثی در چگونگی شکل‌گیری دولت آرمانی مهدی (ع) و ویژگی‌های آن دولت، و نگاهی به سیرت انقلابی و اصلاحیِ آن حضرت و چگونگی احیای زمین و آدمیان در پرتو عدالت و ظهور امنیتِ فراگیر در عالم، و مروری بر سیرت اقتصادی، سیرت فرهنگی، سیرت اجتماعی، سیرت مدیریتی و سیرت فردیِ والاترین ثمره‌ی نبوت و امامت. &quot;</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">آن چه هر اهل مطالعه‌ای را راغب به خواندن این کتاب می‌کند ایجاز و اختصار مثال‌زدنیِ آن است. استاد دلشاد تهرانی در چیزی حدود 60 صفحه این بحث را با به کارگیری چندین روایت از منابع مختلف شیعه و سنی جلو می‌برد. ایشان در کنار نقل احادیث و اخبار معتبر، به بسیاری از متون یا اشعار دیگر هم برای غنای اثر خود متوسل شده اند که به زعم بنده بسیار موفق بوده‌اند و لطمه‌ای به ایجاز سخن‌شان نزده است. نویسنده‌ی این کتاب در ذکر منبع و مرجع وسواس و دقت زیادی به خرج داده‌اند و هیچ نقل قولِ ساده‌ای را بدون ارجاع نگذاشته‌اند. ایشان برای نگارش همین 60 صفحه، 47 منبع و ماخذ را ذکر کرده‌اند. آیا حیف نیست که ما برای شناخت امام عصرمان چند صفحه از این کتابِ هفتصد تومانی را ورقی -هرچند کوتاه- نزنیم؟</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شناسنامه‌ی کتاب: دولت مهدی (ع)، سیرت مهدی (ع)/ مصطفی دلشاد تهرانی - تهران: انتشارات دریا، 1382. قیمت: 7000 ریال</span></p></span>]]></description>
					<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 20:07:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.booksociety.blogsky.com/Comments.bs?PostID=254</comments>
          <guid>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/27/post-254/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روایت های یک راوی: جوهر ۲]]></title>
					<link>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/23/post-252/</link>
					<description><![CDATA[<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span lang="FA" style="font-family: Tahoma;">راوی از روایت های یکنواختش خسته شد. پس محض تنوع تصمیم گرفت رنگ جوهر خودنویسش را عوض کند. راوی از میان رنگ های متنوع با اطمینان رنگ قرمز را انتخاب کرد، زیرا اعتقاد داشت روایت ارگانی زنده است و جوهر خون آن است. اما هنگام عوض کردن جوهر خودنویس، دستهایش چنان رنگ خون گرفتند که وحشت کرد. از آن پس نوشته هایش چشم را می زد و همیشه احساس می کرد با هر بار نوشتن مرتکب جنایت می شود. راوی گرفتار همان نفرینی شده بود که مکبث را دیوانه کرد.</span></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 23:57:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.booksociety.blogsky.com/Comments.bs?PostID=252</comments>
          <guid>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/23/post-252/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[استخوان خوک و حکایت عشقی...(۳)]]></title>
					<link>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/20/post-247/</link>
					<description><![CDATA[<p>گوش دادن به حرف های آلبر کار چندشناکی بود ولی تنها دوای موجود بود . البته باید آدم خوش شانسی باشم که کارم به جاهای باریک نکشید! منظورم اینکه کارم به خودکوشی نکشید! البته آلبر به شدت خودکشی را نفی می کرد . اون اصلا قبول نداشت که با خود کشی همه مشکلات حل می شوند. اما حرف هایی که می زد درباره پوچ بودن زندگی ، طرفداری از نفرینیان ، منطق پوچ و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر ، زندگی کردن را سخت می کرد! به قول sajjad مرده شور من و آلبر و نیچه رو ببرم که دردی به دنیا اضافه نکردیم ، فقط رنج رو بیشتر کردیم!! </p><p>اینجا خیلی هم جای بدی نیست! کلی آدم - آدم های جورواجور- در وقت هواخوری در حیاط زندان از این طرف که به دیوار های بلند ختم می شود به آن طرف که به دیوار های بلند با سیم خار دار ختم می شود ،در حال حرکت هستند. به تنها تیکه از آسمان که برایشان باقیمانده نگاه می کنند. البته این تنها تیکه باقیمانده آنقدر بزرگ هست که با دیدنش آدم یاد خودِ خود آسمان بیفتد. بعضی از این زندانی ها مثل من آرزو دارند -البته یکسری از کسانی هم که مردند آرزو داشتند- که آدم های معمولی می بودند. آن وقت آزاد بودند، از هر بند و فکری!</p><p>خلاصه اینجا خیلی هم جای بدی نیست! در اینجا آدم های جالبی پیدا می شوند. مثلا چند روز پیش مردی با ریش های بلند را دیدم که لباس کشیشها را به تن کرده بود و قلم به دست زمان هواخوریش را می گذراند. بنده خدا دیوانه است! خودش را قدیس می نامد و کتابی که<img style="WIDTH: 93px; HEIGHT: 92px" height="92" hspace="0" src="http://heritage.villanova.edu/vu/heritage/history/saints/augustine1.jpg" width="93" align="right" border="0" /> نوشته را اعترافات نام گذاری کرده است . آن روز ،آنچه می نوشت را بلند بلند تکرار می کرد.&quot;بدینسان جریان دوستی را با گل و لای هرزگی آلودم و آبهای زلال آن را با رودخانه سیاه جهنمی شهوت تیره کردم . و هنوز به رغم&nbsp;چنان شرارت متعفنی چندان غره بودم که آرزوی توفیق در جهان را داشته باشم. عاشق نیز شدم و این دامی بود که ساخته بودم.&nbsp;&quot;&nbsp; با&nbsp;این جمله آخر تمام همبندی هایش&nbsp; موافقند. زندانی های بند ابد !!&quot;خدای من ، خدای رحیم ، چقدر با من خوب بودی ، چرا دران جام لذت تلخی بسیار آمیختی . عشق من برگشت و من در زنجیر های به وصال رساندن آن گرفتار شدم. حتی در بحبوحه لذت هایم از نگرانیهایی که تازیانه های بیرحم حسادت ، بدگمانی ، ترس ، خشم و مجادله شدید بدانها دامن می زدند در تلاطم بودم.&nbsp;&quot; واقعا خنددار و جذاب نیست؟ از همبندی های این قدیس محترم که نامش آگوستین هست ، فردی به نام مصطفی به خاطر داستان های کوتاهش معروف است. او هم درکار نوشتن است. زندانی های بند ابد به او مراجعه می کنند و داستان های عشقی زندگیشان را برای او تعریف می کنند تا در کتابش آنها را هم بنویسد. اسم کتاب را گذاشته &quot; حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه&quot; اسم جالبی برای حکایت عشق است. اول کتابش را با این عبارت شروع کرده . &quot;اگر در کلمات درمانده و بی پناه و از نفس افتاده ای این کتاب کوچک اندک حرمتی هست، باری با فروتنی تمام&nbsp; آن را پیشکش می کنم به زن ها. به همه زن ها . این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی.&nbsp;&nbsp;&quot;&nbsp; من هم می خواستم داستانم را برایش تعریف کنم . پس دست به قلم بردم و چیزکی نوشتم. نامش را گذاشتم&nbsp; داستان سرزمین درون. حکایت عشق بی قاف بی شین بی نقطه آ قای سیاه به خانم سفید!</p><p>===========================================================</p><p>باعرض پوزش به خاطر مشکل پیش آمده در لینک گذاشته شده. امیدوام بتوانم مشکل را حل کنم.</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 12:56:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.booksociety.blogsky.com/Comments.bs?PostID=247</comments>
          <guid>http://www.booksociety.blogsky.com/1387/05/20/post-247/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
