|
راوی خودنویسش را از جوهر پر کرد، کمی از قهوه اش خورد و مشغول روایت شد. روایت فوق العاده ای بود. بهترین روایتی که تا به حال کرده بود. تمام حواس راوی روی روایت متمرکز شده بود. پس برای ادامه پیدا کردن این وضعیت سعی کرد کمی دیگر از قهوه اش بخورد. اما بخاطر حواس پرتی بجای لیوان قهوه، شیشه ی جوهر را برداشت و جرعه ای خورد. مزه ی تلخ و تند جوهر او را به خود آورد و فورا بقیه جوهر را روی روایت استثنایی اش بالا آورد. راوی از جوهر های از دست رفته بیش از هر چیزی ناراحت شد. |