محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
روایت های یک راوی: مراقبت
راوی آدم سر به زیری بود. به همین خاطر هر وقت سرش را بلند می کرد منتظر اتفاق نا منتظره ای بود. یکبار که سرش را بلند کرد روی دیواری که روزانه از کنارش رد می شد علامت عجیبی دید. یک چشم از وسط مثلثی به او زل زده بود. علامت آشنایی بود، عجیب این بود که چرا شهرداری مراقب این مراقبت نبوده. راوی پس از لحظه ای تفکر درباره ی ارتباط چشم با برادر بزرگ، سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد.

چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
روایت های یک راوی: جوهر ۲

راوی از روایت های یکنواختش خسته شد. پس محض تنوع تصمیم گرفت رنگ جوهر خودنویسش را عوض کند. راوی از میان رنگ های متنوع با اطمینان رنگ قرمز را انتخاب کرد، زیرا اعتقاد داشت روایت ارگانی زنده است و جوهر خون آن است. اما هنگام عوض کردن جوهر خودنویس، دستهایش چنان رنگ خون گرفتند که وحشت کرد. از آن پس نوشته هایش چشم را می زد و همیشه احساس می کرد با هر بار نوشتن مرتکب جنایت می شود. راوی گرفتار همان نفرینی شده بود که مکبث را دیوانه کرد.


سه شنبه 8 مرداد ماه سال 1387
به مناسبت تمام شدن کلاس های داستان کوتاهم!

خاک کتاب فروشی

چند مدتی ست که نمی دانم می دانید یا نه، در کلاس های داستان کوتاه شرکت می کنم. تعریف از کلاس و مکان آن یعنی شهر کتاب مرکزی که به نظر من یکی از بهترین اماکن روشنگری ست باشد طلبتان.

اینکه شهر کتاب از اسفند خرید نداشته و آخرین بار که رفتم آخرین صندلی های آنجا را سوار وانت کردند و بردند و بزرگترین کتاب فروشی تهران را تعطیل کردند هم به من ربطی ندارد.

حتی به من ربطی ندارد که علت تعطیل کردن آنجا حرص صاحب ملک در افزایش کرایه بوده و یا فقر شهرداری در دادن آن.

فکر نمی کنم مهم باشد که کتاب قطور تحلیل فیلم اشک ها و لبخند ها که به دلیل قیمتش سالها با حال و هوای کتاب فروشی آشنا بود، اکنون کجاست و به چه فکر می کند.

می دانم به من ربطی ندارد اما خیلی دوست دارم بدانم خاک کتاب فروشی از این پس خود را به چه کسی خواهد فروخت. چه حریف سختی خواهد داشت از این پس خاک کتاب فروشی. نی از این پس حریف اوست. تمام بار ساختمان بر دوش خاک کتاب فروشی بود، که اکنون بیوه شده است و نمی دانم که به چه چیز امید دارد...

شایعه در تمام شهر پراکنده شده است: همه می گویند این زمین ، زمین خدایان است. عده ای می گویند که غار اصحاب کهف به روایتی در این مکان بوده است، عده ای می گویند که تمام افسانه ها در بستر این خاک صورت گرفته است. اما کسی بدرستی نمی داند علت چیست که بعد از خشکسالی در تمام دنیا تنها این قطعه زمین چند صد متری همچنان سبز مانده است. هیچ کس نمی داند که چرا تمام شب از این زمین صدای گریه می آید. هیچ کس نمی داند که چرا  گندمزار این زمین همیشه محصول دارد اما همه می دانند که زندگی خود را مدیون این زمین هستند.

اداره حفاظت از بقایای طبیعت تمام قدرت خود را در حفظ این زمین مرموز به کار گرفته است. می گویند این اداره هفته آینده در جلسه ای مشترک با تمام دانشمندان بزرگ دنیا به بحث در مورد اسرار این زمین خواهند پرداخت. البته سال هاست که این جلسات برگزار می شود. اما می گویند این بار جلسه متفاوت خواهد بود. گویا پیرمردی در ارثیه پدرانش یک قطعه کاغذ پیدا کرده است که در مورد این زمین مرموز اطلاعاتی دارد.

روز موعود فرا رسید ، مردم از سراسر زمین جلسه را به دقت نگاه می کردند. ابتدا پیرمرد که به سختی سخن می گفت نامه خود را به رییس جلسه تحویل داد. پس از اینکه تمام حضار نامه را خواندند. همهمه بزرگی به راه افتاد. هیچ کس باور نمی کرد، البته غیر قابل باور هم بود که زمینی این چنین در پی معشوقش زنده مانده باشد. این کار از انسان ها هم بعید بود. سرانجام تصمیم بر آن شد که گروهی مشتمل بر تعدادی دانشمند ,مسئول این شوند که آیا صحت دارد که این زمین صد ها سال قبل یک کتابفروشی بوده یا خیر.

ابتدا تحقیقات وسیعی روی کتاب شد و معنی آن در اسناد قدیمی یافت شد. دستگاه تاریخ نگار روی 498 سال پیش تنظیم شد و زمان را نشان داد ، آنجا سبزی فروشی بود، 499 سال پیش آنجا رستوران بود. دستگاه روی 500 سال پیش یعنی سال 1387 تنظیم شد، دستگاه صدای غریبی داد. تکانی خورد و ناخود آگاه خاموش شد.

در جلسه بعدی که دانشمندان گزارش کار خود را ارائه می کردند. دستگاه تاریخ نگار هم ضمیمه گزارش بود. و رییس دادگاه همانند جلسات قبلی موضوع را ناتمام اعلام کرد و آن را تا پیدا کردن سندی محکم تر به تعویق انداخت...


چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
روایت های یک راوی: جوهر

راوی خودنویسش را از جوهر پر کرد، کمی از قهوه اش خورد و مشغول روایت شد. روایت فوق العاده ای بود. بهترین روایتی که تا به حال کرده بود. تمام حواس راوی روی روایت متمرکز شده بود. پس برای ادامه پیدا کردن این وضعیت سعی کرد کمی دیگر از قهوه اش بخورد. اما بخاطر حواس پرتی بجای لیوان قهوه، شیشه ی جوهر را برداشت و جرعه ای خورد. مزه ی تلخ و تند جوهر او را به خود آورد و فورا بقیه جوهر را روی روایت استثنایی اش بالا آورد. راوی از جوهر های از دست رفته بیش از هر چیزی ناراحت شد.


دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
روایت های یک راوی: کلاه ماهیگیری

راوی که مدتی سرش خلوت شده بود تصمیم گرفت از آب گل آلود ماهی بگیرد. پس بدنبال خرید وسایل ماهی گیری روانه بازار شد. چون ترسید سرش کلاه بگذارند از خریدن کلاه ماهی گیری منصرف شد و به خریدن تور بسنده کرد. اما هنگام ماهیگیری دماغش چنان سوخت که ترجیح داد کلاه ماهیگیری به سر بگذارد و به تور کردن انسان ها با روایت هایش بسنده کند.


شنبه 8 تیر ماه سال 1387
روایت های یک راوی: تظاهر

راوی تنها زمانی به ظاهر اهمیت می داد که احساس می کرد نمی تواند ارزش های درونی اش را نمایش دهد. و چون مدت ها بود که روایتی عالی ننگاشته بود مجور شد به ظاهر سازی رو بیاورد. راوی در اولین قدم تصمیم گرفت که بالاخره ریش انبوهش را بتراشد. اما چون با سلمانی سر کوچه اش قهر بود مجبور شد خودش این کار را انجام دهد. راوی بخاطر روح لطیف هنری اش تیغ را کنار گذاشت و با اعتماد به نفس با ماشین ریش تراشی به اصلاح گونه ی چپش پرداخت. تا نصف کار پیش رفته بود که برق رفت. راوی ناچار به تیغ رو آورد. اما تیغ بی مهری راوی را با به یادگار گذاشتن زخمی بلند بالا روی گونه ی راست اش تلافی کرد. راوی مسیحی نبود اما برای حفظ ظاهر ناچار شد گونه ی دیگرش را هم تقدیم کند.


سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
روایت های یک راوی: پختن

راوی که دیگر روایتش نمی آمد آنقدر حوصله اش سر رفت که مجبور شد برود سراغ روایت های قبلی اش. اما خیلی زود از نشخوار کردنشان خسته شد، اغلب خام و بی نمک بودند. راوی دلیلش را این دانست که تا به حال همه جور کتابی خوانده جز کتاب آشپزی. پس بی مقدمه رفت سراغ کتاب آشپزی قدیمی مادرش و در مقدمه اش خواند:


آشپزی بالاتر از هنر است، آشپزی یک روش زندگی است… زمان مهمترین عامل در آشپزی است. اما اگر می خواهید آشپز شوید باید از اتفاقات روزانه فاصله بگیرید، آشپزی فقط حال را می فهمد…


راوی بعد از کمی تفکر متوجه شد راوی هیچگاه آشپز نخواهد شد و چون از تفکر زیاد گرسنه اش شده بود در فهرست کتاب بدنبال راهنمایی پخت نیمرو گشت. اما چیزی پیدا نکرد و مجبور شد برای پختن به غریزه اش رجوع کند. پس نیمرو را دو رو پخت.


   1      2      3      4      5    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
برای ورود به محفل همچنین می توانید از آدرس mahfel.sub.ir استفاده کنید.
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 33165