محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 9 شهریور ماه سال 1387
و آنگاه که  هدیه تولدم سمفونی مردگان شد

"زمانی رسیده است که ما اهل قلم تعیین کننده نیز خواهیم بود. عصر انفورماتیک است و ما روزنامه‌نگاران به احترام واژه، به احترام آزادی، و به احترام انسان، در جمهوری قلم دولت تعیین می‌کنی"

این جملات نویسنده داستان سمفونی مردگان است.مردی که چون بسیار هنرمند دیگر از این کشور گریخت.اما سمفنی مردگان داستان مردمان همین خاک است. داستان تیره روزی فرهیختگان و متفکران است. داستان خانواده های ایرانی ست. داستان اورهان ، آیدین و آیدا . داستان مادری که سوخت. داستان پدری که نتوانست آنچه می خواست باشد.

داستان سبک نوشتاری جذابی دارد. بصورت روایت های چند راوی از یک زندگی خانواده ای که از هم پاشیده است. داستان روایت آدم های مرده است از زندگی ای که رنگ باخته است.

به نظر من نویسنده در استفاده از شیوه راوی های متغیر به خوبی استفاده برده است. فضا سازی داستان بسیار خوب انجام شده . گرچه در شخصیت پردازی چندان عمیق نشده است ، اما این موضوع از ارزش های کتاب کم نمی کند.

داستان بخوبی خانواده ایرانی را تصویر می کند . بزرگنمایی ضعف های خانواده های مرد سالار

و ارائه یک تصویر کاملا سیاه از موقعیت روشنفکران در جامعه ایرانی از دیگر نکات این داستان است. ایاز پاسبان که نماد مخالفت حکومت با روشنفکران و هنر مندان است و پدر نمادی از طبقه متوسط مذهبی است که توسط حکومت استحماق می شود . مادر نماد وجدان آگاه جامعه است کاری جز حسرت خوردن از دستش بر نمی آید. آیدین نماد طبقه روشنفکر است که هم جامعه مخصوصا طبقه متوسط مذهبی او را از خود می راند و هم حکومت آزارش می دهد.اورهان نمایانگر افراد نان به نرخ روز خور است که جز منافع خود چیز دیگری را نمی بینند. و آیدا شاید جامعه زنان باشد که در این نظام مردسالار می سوزد. و می توان یوسف را هم نمادی از افراد بی تفاوت به حوادث روزگار خود دانست.


من به شخصه اعتقاد دارم عباس معروفی کمی در نوشتن این داستان به دور از انصاف بوده است و داستانش خیلی سیاه است! اما در هر صورت داستان قابل احترامی را برای مخاطبانش ارائه کرده است.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------


سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
استخوان خوک و حکایت عشقی (۱)

نوشتن دیگر برایم سخت شده . کاش فقط این بود ... نفس کشیدن هم اینجا برایم غیر قابل تحمل شده است. حالا می فهمم . الان درست در نقطه ای قرار دارم که با اطمینان فریاد می کشم که می فهمم. من زندگی را می فهمم. و زندگی را در یک سوال ، فقط یک سوال ، می توان یافت ، درک کرد ، و ... بعد اگر جوابی داشته باشی ، آن وقت زندگی را می توان زیست!
نوشتن وقتی برایم مثل کوه کندن شد - سخت و بیهوده- که فهمیدم هر چیز دیگر غیر از نوشتن این سوال کاری عبث و چه می دانم ؟ دور ریختن وقت است. اینها به این سادگی که این متن را می خوانید بدست نیامده. تمام وقتم در این زندان تنهایی به این فکر گذشت. تمام آن ثانیه ها که شصتا شصتا با هم جمع شدند و دقایق را ساختند و بعد ساعت ها را نواختند و بعد بی آنکه خورشیدی که خیلی وقت پیش غروب کرده بود ، دویاره غروب کند ، خطی دیگر بر دیوار کشیده شد تا اینکه من آن سوال را یافتم. آن سوال صحیح را. سوالی که همه چیز را ساده کرد. تمام فلسفه را در خود جمع کرد و بعد برایم نشان داد که همه آنها پوچ و بیهوده اند. سوال ساده ای که تمام معانی را از معنی ساقط کرد.
چرا همه ما خواهیم مرد؟

وقتی این ها را روی کاغذ سیگار نوشتم و از سوراخ کوچک ارتباطم با آلبر ، به دستش رساندم ، می توانستم صدای خنده هایش را از پشت این دیوار های سنگی بشنوم.

...


شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
نامه ایی به پسر عموی خود بنویسید !

بی مناسبت نیست به بهانه ی جشنواره تئاتر فجر درباه جایگاه این هنر والا و محجور ( و در حقیقت مادر هنر های هفتگانه ، یعنی شش هنر دیگر !‌) بنویسیم . ابتدا در باره خود هنر بگویم ( آنچه در تعریف هنر می گویم از دستنوشته های ناقص حقیر از کلاس « فلسفه هنر » استاد « بابک احمدی » در دانشگاه تهران است که به کلیت مباحث مطروحه در چند جمله بسنده می کنم . ) ریشه کلمه ی « آرت » از کلمه ی « تِخنه » ( به کسر ت ) آمده است که کلمه ای است یونانی و همان تکنیک رایج . در حقیقت مبنای هنر فن است که یعنی مسلط بودن به ابزاری برای رسیدن به هدف . البته این ریشه شناسی لغت هنر است به زبان غرب . ارسطو در ادامه می گوید : هدف هنر پالایش روح است . هنر آرامش درونی است و به واقع هنر تقلید جهان واقعی است و این جهان ابزار است برای بیان سرخوشی ها ! ( واژه ی سرخوشی از تعریف فیلسوف انگلیسی آمده است ! ) تقلیدی به گونه ای که جهان آن گونه که هنر نشان می دهد کاش بود . هنر آنچه است که از نظر هنرمند باید اتفاق بیفتد و آرمان شهر اوست و هنرمند دارای لذت و بهره وری از این جهان است . درازای این بحث به تفصیل بماند که به حد کفایت اشارت رفت .

 

 

درباره ی هنر تئاتر ، اساتید امر صاحب نظرند و ما در حد مخاطب . این پست مخصوصآ به استاد « بهرام بیضایی » و به ویژه آخرین اثر ایشان « افرا » که دیدنش واقعآ فرصت ارزشمندی بود می پردازد . پیش از این بحث ، در حداقل سیری که در نمایشنامه های پیشین ایشان داشتم ( مخصوصآ « مرگ یزدگرد » که حتی درجایی قصد تبدیل آن به داستان ساده تر برای فهم سن نوجوان کردم و نتوانستم ! ) قوت قلم استاد در نگارش متون ادبی بی بدیل و ستودنی است که خواندن نمایشنامه های ایشان را به شدت توصیه می کنم . برای نمونه چند دیالوگ کوتاه از قسمت های مختلف نمایشنامه « مرگ یزدگرد » را می آورم هرچند که می دانم حق مطلب ادا نمی شود ولی امیدوارم سبب جفای به آن نیز نشود :

 

 

- موبد : . . . تاریده باد تیرگی تیره گون تاریکی از تاریخانه ی تن . از تیرگی آزاد شود نور ، بی دود باشد آتش ، بی خاموشی باشد روشنی .

 

 

- زن : به سراسرایران زمین پند نامه بفرست ای موبد ، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای . ما مردمان از پند سیر آمده ایم و بر نان گرسنه ایم .

 

 

- سردار : این جوی سرخ که بر زمین روان می بینی از آن مردی است که در چهار صد و شصت و شش رگ خود خون شاهی داشت ، و فرمان مزدا اهورا ، او را برتر از آدمیان پایگاه داده بود ! اینک که دشمن گلوگاه ما را می فشرد چه دستیاری بهتر از این با دشمن که سر از تن جدا کنند ؟ همه می دانند که مردم تن است و پادشاه سر !

 

 

 

آنچه که در ادامه می آید حاصل جستاری کوتاه است از من درباره نمایش « افرا » که ترجیح دادم فعلا خود درباره ی آن چه که دیدم ننویسم و از مصاحبه ها و نقدها جسته و گریخته بیاورم . طولانی است ولی در یک پست آوردم که اگر حوصله کردید بخوانید :

 

 

 

البته خلاصه داستان این چنین است که افرا نام خانوم معلمی است که همراه مادر و برادر و خواهر کوچکتر خود مستاجر شازده خانوم دوره قجر هستند . محوریت کلی داستان این است شازده خانم پسری ( شازده چلمن میرزا ) دارد مبتلا به عقب ماندگی ذهنی ( و شایدم عقب نگه داشتندگی اجتماعی ! ) که می خواهد او را به زور به ازدواج افرا در بیاورد و با مشاهده ی امتناع افرا ، وی را متهم به سرقت از مغازه محل می کند و مردم محل هم همداستان با وی با تهمت خود ، افرا را راهی بازداشتگاه می کنند و الی آخر ماجرا که سرانجام اصل داستان بی گناهی افرا برملا می شود . این داستان به ظاهر ساده با دیگر عناصرش مثل آقای ارزیاب و سرگرد و مرد دوچرخه ساز و صاحب مغازه و مادر و برادر افرا و همه ، نمایش دیدنی افرا را رقم می زند . ( به بیان احمد مسجد جامعی از این نمایش :

 

 

 

افرا سزاوار، با مادر و برادرش زندگی می‌کند. پدرش به خاطر کشورش جانش را فدا کرده است. او معلم است. معلم بچه‌های مدرسه، معلم بچه‌های مدرسه‌های ماست و بین مردم قابل احترام. ‌
افرا و خانواده‌اش و بسیاری از اهالی محله، مستاجرهای شازده خانم هستند؛ شاهزاده بدرالملوک که پسری عقب‌افتاده دارد و قصد دارد برایش همسری انتخاب کند. اما این کار با هزار جور مشکل همراه است تا اینکه به نظرش می‌رسد افرا مورد مناسبی است. ‌ پس از اینکه افرا به این درخواست جواب رد می‌دهد برایش پاپوش می‌دوزند و او را به دزدی متهم می‌سازند و موجی علیه ‌او راه می‌اندازند و فریاد می‌زنند: <وای به حال مملکتی که معلم‌هایش نمونه فسادند>!داستان نمایش کامل‌تر از این توصیف‌هاست و ماجراهای دیگری هم دارد، ولی شخصیت افرا شخصیتی است که ما او را می‌شناسیم و نمونه‌هایش را سراغ داریم. بدرالملوک‌ها هم فراوان‌اند. )



لینک مقاله مسجد جامعی و ارتباط آن با موضوع رد صلاحیت ها هم اینجاست !



..........................................................................................................



نمایش« افرا » یا « روز می گذرد »




بازیگران : مژده شمسایی / مرضیه برومند / سهیلا رضوی / مهرداد ضیایی / هدایت هاشمی / حسن پور شیرازی / بهرام شاه محمد لو / محمدرضا زاد سرور / افشین هاشمی / رحیم نوروزی


موسیقی : محمدرضا درویشی



نویسنده و کارگردان : بهرام بیضایی





مرحوم اکبر رادی در آخرین نوشته اش خطاب به بهرام بیضایی او را «مرد فصل های صحنه ایران» لقب داد. شاید در نگاه اول پذیرش چنین لقبی برای مردی که گاهی شاهد غیبت طولانی اش از صحنه ها بوده ایم، عجیب به نظر بیاید. اما در نگاهی دقیق تر حضور او همیشه در تئاتر ایران جاری بوده است؛ حتی آنگاه که امکانی برای چاپ کتاب یا حضور در صحنه نداشته است.

 

 

بهرام بیضایی گریست. برای بی گناهی افرا و برای بی پناهی برادر کوچکش که درانتظار پسرعموی خیالی خود بود؛ برای نویسنده یی که شیفته شخصیتی شد که خود خلق کرده بود، برای آن شاخه گلی که افرا در راه بازگشت از حبس از دست دختربچه یی گرفت و شاید برای رسوایی همه کسانی که افرای بی گناه را هو کردند. و شاید برای آنچه ما نمی دانیم و برای دیگرانی که نمی شناسیم. اما همه اینها گمانه زنی های ماست که چند سال پیش شاهد روخوانی بیضایی از این نمایشنامه در خانه هنرمندان بودیم. و آن لحظه غریب که بغض کرد و خواندنش قطع شد. او دو نمایشنامه همراه داشت، گفت که یکی بلند و دیگری کوتاه است؛ حالا کدام را بخوانم؟ خواندن نمایشنامه بلند درخواست حضار بود؛ پس «افرا یا روز می گذرد» خوانده شد. او پس از این نمایشنامه های دیگری هم نوشت و «مجلس شبیه در ذکر مصائب....» را به صحنه برد اما همه کسانی که آن نمایشنامه را خوانده بودند و آن روز در خانه هنرمندان حضور داشتند در انتظار اجرای این اثر بودند. تالار وحدت ، تالاری که شکل و شمایل آن با تاثیری که بر شیوه اجرایی نمایشنامه دارد، شاید چندان انتظار مخاطبانی را که آن روز نمایشنامه را با صدای بیضایی در خانه هنرمندان شنیدند، برآورده نکند. و شاید هم تصویر روشن تری از این نمایشنامه که به لحاظ ساختار نظیری در ادبیات نمایشی ایران معاصر ایران ندارد، ترسیم کند.

 

 

ولی این‌بار بعد از سالها طلسم اجرای نمایش «افرا» شکسته شد و در حالی که علاقه‌مندان آثار بیضایی در انتظار اجرای نمایش "سهراب‌کشی" ـ متنی بودند که سال۸۵ نگارش آن به پایان رسیده بود ـ اما بیضایی اعلام کرد: نمایش «افرا» را اجرا می‌کند. سهراب کشی" به دلیل بازیگر اجرا نشد . او درباره‌ی تغییر متن انتخابی‌اش می‌گوید: در آخرین لحظات متوجه شدیم، نمی‌توانیم برای «سهراب‌کشی» بازیگر پیدا کنیم. ( به بیان خود بیضایی :این تنها نمایشنامه یی بود- غیر از سهراب کشی- که احتمالاً مجوز می گرفت و گرفت. وقتی برای سهراب کشی بازیگر پیدا نکردم، به نظرم رسید که این تنها نمایشی است که می تواند مجوز بگیرد. پرسیدیم و گفتند این می تواند مجوز بگیرد ، ما هم اجرا کردیم. بنابراین اگر نمایشنامه های دیگری که داشتم مجوز می گرفتند؛ شاید کار دیگری می کردم. برای این کار اصرار ویژه یی نداشتم. هر چند خیلی این نمایشنامه را دوست دارم و دلم می خواست خوب اجرا شود. نمی خواستم یک بار دیگر تمرین کنم اما اجرا نشود. )
به همین دلیل «افرا» جایگزین آن نمایشنامه شد. اما «افرا» برای بهرام بیضایی نمایشنامه‌ای بود با خاطرات غم‌انگیز آن‌چنان که خود او بارها اعلام کرده بود؛ نسبت به این متن تلخ شده است.
او در این‌باره توضیح می‌دهد: به دلیل همین تلخی که در ذهنم مانده بود، نمی‌خواستم دوباره «افرا» را کار کنم. دو سال پیش این نمایش را تمرین کردیم. اول محل تمرین را نداشتیم و پس از آن هم تالار اجرا و بودجه مورد نیاز به ما داده نشد و این در حالی بود که در آغاز توافق کرده بودند که شرایط را فراهم کنند. اما به طور ناگهانی همه چیز منتفی شد و بعد به طور ناگهانی متوجه شدیم محل اجرای ما را به نمایش دیگری اختصاص داده‌اند. بنابراین بدون هیچ توضیح و خبری ناگهان از صفحه‌ی روزگار محو شدیم و این تجربه‌ی بسیار تلخی بود.
ناکامی «افرا» آن‌چنان که بیضایی می‌گوید؛ تنها به صحنه‌ی تئاتر برنمی‌گردد. چرا که بارها و بارها قرار بود این متن به صورت فیلم تولید شود، اما فیلمنامه آن هرگز به تصویب نرسید تا این‌که سرانجام روی صحنه‌ی تالار وحدت به اجرا رسید.

 

زمان روایت نمایش "افرا" برخلاف بسیاری دیگر از آثار بیضایی به دوره‌ی معاصر برمی‌گردد. این نمایشنامه‌نویس دراین‌باره توضیح می‌دهد: نمایشنامه‌های معاصر هم دارم، اما تعدادشان از این جهت کمتر است که درباره‌ی زمان «معاصر» کمتر می‌توان سخن گفت. به محض این‌که درباره‌ی زمان معاصر حرف بزنیم، دشواری‌هایی پدید می‌آید که ممکن است اجرای نمایشنامه را با مشکل روبه‌رو کند؛ چرا که در برخورد با زمان معاصر، حساسیت‌ها کمی بیشتر است. علاقه‌مندم روزی "افرا" را در سالن مناسب اجرا کنم در نمایش «افرا» آدم‌های فرودست جامعه، محوریت دارند، بنابراین به نظر می‌رسد اجرای این نمایشنامه در تالار وحدت که معمولا جنس دیگری از تئاتر را ارایه کرده است، یک مقدار به آن ضربه زده است.
پایان نمایشنامه یک پایان مصنوعی است .
بهرام بیضایی درباره‌ی پایان نمایش خاطرنشان می‌کند که؛ نمایش «افرا» پیش از آمدن شخصیت "نویسنده" تمام می‌شود. جایی که «بُرنا» ( برادر افرا در موضوع انشا به پسر عموی خود نامه ایی بنویسید . ) برای پسرعمویش نامه را می‌خواند، نمایش تمام می‌شود. اما نویسنده‌ی داستان، پایان دومی به کار می‌دهد. او از نمایشنامه‌اش که خیلی تلخ است راضی نیست بنابراین وارد نمایش می‌شود تا بتواند سرنوشت قهرمانانش را تغییر بدهد و این را هم می‌گوید که این یک پایان مصنوعی است؛ چرا که تغییر باید در داستان، محله و شرایط اتفاق بیافتد و این‌گونه است که تلخی پایان دوم از نوع دیگری است؛ چرا که می‌دانیم جعل می‌کنیم برای این‌که صحنه را بدون آزار ترک کنیم و در عین حال به فکر می‌افتیم باید چیزی در شرایط تغییر کند.

 

 

در حقیقت به طور کلی می توان بیان داشت اجرای «افرا یا روز می گذرد» اولین نمایش این سال ها نیست که در آن معلم را به مسلخ می برند و هر چه مواجب از هر که کم می کنند می گویند دادیم به معلم بچه هاتان که چشم و دل گرسنه بودند. در سطحی ترین برداشت آنچه در این نمایش روایت می شود اگرچه در چند دهه پیشتر از این رخ می دهد، در این سال ها بیش از همیشه نمایش داده شده است. و همه نمایش ها به صداقت تئاتر نیستند.

 

با روایتی که مبتنی بر قرارداد «گفتم- گفت» پیش می رود و متکی بر گزارش و اعترافات آدم های نمایش در حضور شخص نویسنده است و شکل گیری ارتباط دیالوگی در بستر وقایع و حوادث آن مدام به تاخیر می افتد، بنیان و چارچوب درامی پی افکنده می شود که اجرای آن دستور زبان روایت و خلق جهانی متفاوت با قواعدی دیگر را بر قاب صحنه تحمیل می کند؛ صحنه یی که با شماری میز و نیمکت قرار است آموزگاه مدرسه، دادگاه، فروشگاه و خانه پیچ در پیچ شازده تا اتاق های اجاره نشینان، قرارگاه کلانتری، مغازه های محله، گذر اصلی و درمانگاه را بازنمایی کند.

این تعدد مکان رعب آور و توضیح صحنه تو در تو شرح همه آن مکان هایی است که در خیال نویسنده نقش می بندد تا با حضور شخصیت ها در آن، «روایت» در نمایشنامه «افرا یا روز می گذرد»، متکثر و هزارتو شود و به تناوب فرصت و امکان چرخش و تغییر زاویه دید از یکی به دیگری فراهم آید.

................................................................................................................

 

گفتار ابتدای و آغازین نمای افرا

 

 

 

افرا ( با بازی مژده شمسایی ) : دیشب باد بدی بود. یک دم آرومی نداشت. با اون میوی گربه ها و به هم خوردن در و پنجره. شیشه ی شما بود شکست؟ گرون شده ولی گیر می آد. خب، وقتی اینطوره آدم خوابش نمی بره. گاهی فکر می کنه دنیا آخر شده. بچه می ترسید. منظورم؟ معلومه: ماندا- خواهرکم. ندیده همچین ترق و توروقی ! تازه اون که جای خود، پسره رو بگو، درسته که خیال ورش داشته مرد خونه اس ولی بچه اس دیگه. مگه چیه سال پنجم دبستان؟ آخ که- مادرکم ترس خودش یکی، ترس بچه ها هزار! بمیرم- با اون دندان قروچه ها، بالاخره زد به گریه، که هر بلایی تو آسمون هست خراب می شه سر ما! اون جیغو وقتی زد که پنجره ها کوبید به هم و کوزه ی آب معلق شد. این بحران دوا نداره، فقط آروم بخش! دو تا در روز- زیادی ندین- زیادیش باعث خواب آلودگی قطعی مصرف کننده س که خودش افسردگی آوره. خب، زیلو خیس شد و باید تیکه های کوزه رو جمع می کردیم. وسواسشو که خبر دارین؟ گریه اش برای این بود. زیر انداز خیس که ضمنا رو اندازش هم هست. مجبور شدم قبول کنم. آره- کار شاقیه! معلمی شازده چلمن میرزا. حتی مدد کار اجتماعی هم عذر خواست. تازه اونم با چنون حقوقی که اون گفت و خانوم شازده هم قبول کرد. اوهوی بالایی ها، خیلی تاپ تاپ می کنین! مدتی بود مادر فشار می آورد قبول کنم. کم نیست، از اجاره خلاصیم. براتون نگفتم؟ ما یکی از ده تا اتاق این حیاطو داریم که یه وقتی اندرونی هفت پشت شازده خانوم بوده. خودشون؟ همین دیوار به دیوار! این دو تا اصلا یکی بوده، این اندرونی بوده اون بیرونی. می دونین که خونه های اون وقتها! حالا مثل قهر ها پشت کردن به هم. وقتی می خواستن اجاره اش بدن در وسطی رو گل گرفتن، و از کوچه ی پایینی به این خونه در دادن که سوا بشه. حالا در اونا از کوچه بالاییه، مال ما از این کوچه پایینی. آخ- چی بگم- همین هم که هست می شد نباشه! نمی دونم از چیش خوشم می آد. میون دردار و زیر تاقی بزرگترین خونه بوده، که هر چی هر جا صد جور عوض شده ولی این هنوز سر پاشه. گرچه البته به قول خانوم شازده، زیر دست یه مشت گدا گشنه از سکه افتاده. خب چی میشه گفت؟ دستش نمی زنه به خاطر حفظ یادگارهای بچگیش- خیله خب، باشه، حرف شما: « دلش نمی آد دست تو جیب کنه! » - امان از مردم بددل! تو حوض آشغال نریز بچه! پسر شماس آقای مهاجری؟ آ ببخشید حواسم نبود. مادر صد دفعه از خواب بیخوابم کرده که دختر جان قبول کن؛ از اضافه درس دادنای سر خونه هات که بهتره! می پرسم بهتره مادر؟ می فهمه کم خوابی دارم! می گه از این پسر عموتم که خبری نشد! می گم کدوم پسر عمو مادر؟ - نمی دونم اونه که می گه، یا منم که خواب می بینم. می گه این پول معلمی تو هم که درسته می ره تو جیب بقال و چقال. پس کی می شه یه جهازی دست و پا کنی؟ تازه - این کوچیکتره چی که طفلکی داره خودش هم شکل عروسکها ش می شه؟ این پسره چی که کمِ کم چشمش به کوله پشتی و کفش عاج دار همشاگردیهاشه؟ - امروز رفتم قبول کردم!




پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386
از این عقرب خون می چکه قربان!
"عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان!" بر خلاف اسم بلندش یک داستان کوتاه است. داستانی درباره ی سرباز وظیفه ای به نام مرتضی که مرخص شده و می خواهد به خانه اش در تهران برگردد.

سابقه ی معرفی آن را در محفل داریم. خواندن داستان تجربه ای جدید و لذت بخش بود، نوآوری ها و ساختارشکنی های آن بسیار استادانه انجام شده و کاملا در اختیار روند داستان بود. سعی کردم برخی از آن ها را لیست کنم:

- روایت نامانوس و تغییر در راویان و شیوه ی روایت

- فرار از آوردن اسم شخصیت اصلی

- نوشتاری کردن لهجه و فضاسازی بواسطه آن

- در هم آمیختن رویا و واقعیت، خصوصا در آخر داستان

- صحنه ی بدیع اتاق شهدا در ایستگاه قطار

- لکنت داشتن دوست مرتضی، سیاوش، و نوشتاری بودن آن

- به جای هم گرفته شدن مرتضی و سیاوش توسط دیگران

- باور مرتضی به اینکه سیاوش است و شهید شده. "م م من...ش ش ش شهید شُ شدم!"

- بازگشت داستان به نقطه ی شروعش

پست مدرن خواندن این اثر جرات می خواهد. اما مخفی ماندن هویت شخصیت اصلی در بیشتر مدت داستان و فرار از ارایه ی روایتی کلی در طول داستان بر این مدعا صحه می گذارد.
از طرف دیگر ساختارشکنی هایی فرامتنی و در رابطه با فرهنگ غالب جنگ داشت که کمتر در ادبیات خود نظیرش را دیده ایم. مانند:

- نشان دادن خوشحالی مردم در هنگام صلح

- صحبت شیخ بی ریش در تلوزیون

- "شما زیر کولر نشستین به ما می گین مقاومت کنین"

- برای اثبات "مرد بزرگ"ی بودن یک سردار شهید، به کفش های بزرگش اشاره می کند.

- بد جلوه دادن دژبان ها

در پایان فقط اضافه می کنم که کتاب با این جمله آغاز می شود: "تمام صحنه های این رمان واقعی است."

سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386
یک آهنگ، دو نت، چهار نوازنده

 باران بود. ولی هوا گرم بود و سنگین. فقط معجونی کوهستانی می توانست سبب سعه صدری باشد. آتیلا هم فقط از کشتار هایش می گفت.

یک آهنگ، دو نت، چهار نوازنده، چیز عجیبی بود مثل سمفونی قاتلان

باران پابرهنه آمد، زمین خیس نشد. ولی بی صدا نبود، اعتراف هم نبود،

معمولی بود، مثل همه ی آدمای توی خیابان ولی عصر

عادی حرف می زد ولی کمی ناراحت بود، درددل هم نبود، نمایش بود!

فقط جای مولوی خالی بود!

 


 

 

 

نمایش عجیب و استثنایی کوارتت جمعه پایان یافت و حسرت دیدنش را در دل بسیاری از علاقه مندان به تئاتر گذاشت. تهیه ی بلیط کار طاقت فرسایی بود!

دکور متفاوت، پیش رو داشتن فقط یک بازیگر و دیدن ۳ تای دیگر از داخل LCD، عدم تحرک بازیگران و لحن عامیانه ی نمایش معجون غریبی بود که فقط از امیر رضا کوهستانی بر می آمد.

باران هم درخشید، سبک خاص نمایش تمام بار بازیگری را بر بازی با چهره قرار می داد و در این مورد بازی باران کوثری (به عنوان بازیگر سینمایی و نه تئاتری) شاهکار بود.

نمایش دو داستان موازی و مجزا درباره قتل های خانوادگی را پیش می برد که از بسیاری جنبه ها با هم در تضادند.

داستانی که توسط زن ها(‌باران کوثری و مهین صدری) روایت می شود به نظر بسیار واقعی تر از داستانی است که توسط مردها(‌آتیلا پسیانی و حسن معجونی) روایت می شود. در حالی که داستان دوم بر اساس ماجرای واقعی و یک فیلم مستند بنا شده است و داستان اول نوشته مهین صدری است و واقعیت ندارد.

کل نمایش مونولوگ های پیاپی بازیگرانی است که از داخل LCD دیده می شوند. تماشاگر دور از صحنه ولی شاهد تمام ماجرا است و این به او حق داوری در مورد شخصیت های داستان را می دهد. تجربه ای که در تئاتر کمتر تا به این حد ملموس پیش می آید.

 

متاسفانه دیر به دیدن نمایش رفتم و مجالی برای معرفی و نقد آن در هنگام اجرا نبود. امیدوارم دوباره به صحنه بیاید یا به صورت تله تئاتر پخش شود.(نمایش خانواده تت هم تله تئاترش پخش شد و هم دوباره در فرهنگسرای نیاوران روی صحنه می رود؛ نمایش طنزی خوبی است، حیف از سانسور اساسی اش!)


شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
یه نقد کثافت به اون «ناتور» حرومزاده!

هولدن یه حرومزاده ی واقعی، نه اینکه مامانش اونکاره باشه، نه، اون کاملا رسمی به دنیا اومده، با اینکه ما نه از محل تولدش چیزی می دونیم نه از اینکه بچگی گندشو چجوری گذرونده. منظورم فقط این بود که کثافت تو خونشه. راستشو بخواین هنوز درست نمیدونم چجور آدمیه. انقدر درباره آدمای دیگه قضاوتای جورواجور می کنه که اجازه نمی ده درباره ی خودش قضاوت کنم. تنها چیزی که خوب فهمیدم اینکه آدم صادقی نیست، همش سعی میکنه با فحش ها و مبالغه هاش خودمونی و صادق باشه ولی ذاتا چاخانه. حتی وقتی بظاهر داره صداقانه قصه ی کثیفشو تعریف میکنه یه جو صداقت نداره. مثلا حرفای طرفشو کامل تو قصه اش میاره بعدم میگه بخاطر سردرد یا یه کوفت دیگه خوب به اون حرفا گوش نمی داده. یا میگه اگه از یه چیز متنفر باشه اون سینماس و اسمشم نباید جلوش ببرم ولی خودش تا بیکار میشه می ره سینما و وقتی حرف کم میاره شروع می کنه راجع بهش شر گفتن، آخرشم یه بدوبیراه آبکی بهش می ده. همین آبکی بودنش کفرمو در میاره. چقدر شرو ور های آبکی سرهم می کنه و مدام از آدمای آبکی بد می گه. خودش اینو می دونه و همین حرصمو در میاره. اون خوب می دونه که راجع به قصه اش چی فکر میکنه ولی آخرشم میگه "نمی دونم". اون یکی از اون حرومزاده های کسل کنندس که خوب بلدن سوت بزنن. شاید زیادی خوب بلده، "نمی دونم". بهر حال دل من براش تنگ نمیشه. - چقدر همین دل تنگ شدنش حال آدمو بهم میزنه!-

پ.ن: از لحن بی ادبانه ی متن عذر خواهی می کنم. -تقصیر خود کثافتشه!- البته "هولدن کالفیلد" بی تقصیر است و گناهش تماما پای "جی.دی.سلینجر نویسنده ناتور دشت" می باشد.


پنجشنبه 10 خرداد ماه سال 1386
معرفی کتاب: بازگشت شازده کوچولو
تیریپ ۱ :

بعضی چیزا فقط ارزش یه بار اومدنو دارن؛ یه بار دیدن٬ یه بار شنیدن. مثل شازده کوچولو با شاه قاقم پوش و عزلت نشین می خواره اش. مثل شازده کوچولو و تجیرش که تنها هنرش محروم کردن نفس های گرم و بی صدای شهریار کوچولو از عطر گل سرخشه. مثل قصه اهلی کردن و اهلی شدن. مثل ...

اما عوضش بعضی چیزای دیگه رو اگه صد بار هم ببینی سیر نمی شی. یعنی سیر نمی شی که هیچ٬‌ اشتهات تازه گل و گشاد تر می شه و نفس هات برای دوباره دیدنشون به شماره می افته. مثل قسمت آخر نرگس. مثل حفظ پس دادن از جدول ضرب زیر نگاه های خیره و سنگین معلم سوم دبستان که اگه بزرگ تر نشی فکر می کنی که دیگه انتهای ریاضیاته. مثل سیاه کردن ورقای زندگی با سر مشق تصمیم کبری ها. مثل ...

بعضی چیزا میرن. یعضی چیزا هم می مونن. بعضی چیزا رو باید نگه داشت و بعضی چیزا رو هم باید دور انداخت. اصلا بعضی چیزا رو باید برگردوند. اما ... اما نه به هر قیمتی.

تیریپ ۲ :

شمایی که دوست دار شازده کوچولو هستی می ری کتاب فروشی. از قضا چشمت به جلد زرد یه کتابی می افته. روش پسر بچه ی کارتونی ای رو می بینی که با یه ببعی ناز تو یه جزیره ای وایسادن. از قضاتر چشمت می افته به عنوان کتاب : بازگشت شازده کوچولو.

چشمات دوازده تا می شه. دلت لرز بر می داره. دستت به گزگز می افته و سرت خارش می گیره. تو کنه دلت قند بارونه. دستت یواش یواش می ره که کتابه رو برداره. اما ...

به عنوان یه داداش نیمه آگاه بازگشت شازده کوچولو خونده یه توصیه ای بهت دارم : تمام پولاتو بذار تو جیب پیرهنت (یا مانتوت - البته ما اکیدا مخلص خواهران چادری هم هستیم) دستات رو تا آرنج (اگه جا نشد تا مچ) بکن تو جیب شلوارت. چشاتو محکم ببند. یه طوری که هوا هم از لای پلکات رد نشه و حس کنی الانه که چشات بترکن. در همین حال و احوالات سعی کن بدون برخورد به سایر مشتری ها و کتاب فروش و قفسه ها و ... راه خروج رو پیدا کنی. هم چی که رسیدی بیرون یه نفس عمیق بکش. چشاتو بازکن و دستت رو از جیبت دربیار. یه نفس عمیق دیگه ... حالا با حد اکثر سرعت بدو!

   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
برای ورود به محفل همچنین می توانید از آدرس mahfel.sub.ir استفاده کنید.
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 33140